اخبار

از پس کوچه های آذربایجان...تا کوشک شهرآرا

از پس کوچه های آذربایجان...تا کوشک شهرآرا
سعید فرشباف مقدم با چنته ای از سه دهه تجربه امورمشترکین

حیدر بابا   دونیا یالان دونیادی

سلیمانان   نوحدان قالان دونیادی...

 

این یعنی عشق... یعنی زندگی.

یعنی اگر خواستی این هردو را به صداقت جستجو کنی،سری بزن به آذربایجان ، به تبریز و...چرخی بزن در شهر ،میدان ساعت

قراری بگذار با خودت ،از کنار بازار قدیمی شهر که می گذری ،دلت هوس نکند لقمه ای از نان داغ و پنیر محلی تبریز به دندان زنی.

وقتی چشمت به نقش ونگاردار قالی ها افتاد،یادت نرودزندگی همین جاری زلال زیبانیست،زندگی در آن سو،وسط وسط آسمان خاکستری پایتخت یعنی بودن ودویدن تا دقیقه 90 ،شاید برای دمی آسایش شاید هم برای آرامشی گذرا به اندازه چشیدن طعم "واژه ای"در پایان سه دهه خدمت با عنوان "باز نشستگی"که قرار است با افتخار پیش سر وهمسر وبچه ها ونوه ها به آن ببالی.

او اینک رفته رفته می رودتا باکوله باری مملو از خاطره ردای نه چندان دل انگیز بازنشستگی رابرتن کند.

او را برو بچه های منطقه سه از شادابی وعشق وافرش به ورزش ،ازنفسی که هنوز پابه پای فوتبالیست های تیم خرج می کند ، ازدقت در کاروخوش قولی بویژه وقت شناسیش می شناسند ومن به این خصوصیات ،خونسردی راباید بیفزایم.

با"سعید فرشباف مقدم" که خواستم سرحرف را بازکنم،دست نوشته هایش را از داخل کیف بزرگی که همیشه همراه دارد،درآورد .معلوم شد ،اورا نمی شود غافلگیرکرد.

آقای فرشبافت

-         از خودتان بگویید ...از خانواده واز دوران کودکی ونوجوانی تان.

-      متولد 14 آبان ماه1336 ،سومین فرزند وپسرارشد خانواده ای هشت نفری هستم واهل خیابان دانشسرای تبریز درحوالی میدان بازار دوران دبستان را، مدرسه "حکمت"گذراندم ودردبیرستان "ثقه الاسلام"دیپلم بازرگانی گرفتم ،سال 56 هنوز محصل بودم که پدرم به رحمت خدا رفت ومن هم نان آور خانه بودم  وهم درس می خواندم.حالا افتخار می کنم نتیجه سخت کوشی ام موفقیت وخوشبختی خواهران وبرادرانم است.

      چهارم تیرماه سال60 بادختر داییم ازدواج کردم دو دختر دارم .

-         ازمشاغلی که درنوجوانی تاامروز داشته اید ،بفرمایید.

-      اولش که پای حجره ای در بازار تبریز مشغول بودم وبعد از دیپلم درکار توزیع روزنامه "جمهوری اسلامی" بودم وگاهی به خاطر علائق شخصی ام'به عنوان خبرنگار افتخاری، خبری هم برای دفتر روزنامه به تهران می فرستادم.سال59  باهمسرم نامزدشدیم وچند ماه بعد با معرفی دایی همسرم به تهران آمده ودرسازمان آب منطقه ای تهران،واحد توزیع قبض امور مشترکین مشغول به کارشدم.عصرها هم به کار تزیینات ساختمانی (نقاشی ونصب کاغذ دیواری) می پرداختم. یک سال بعد ،به عنوان مسوول پرداخت ودیعه خرید انشعاب آب انتخاب ،و زیر نظررییس وقت آقای طیبی به صورت پیمانی استخدام شدم.یک سال بعد،به طور مجدد ،کار توزیع قبض را از سر گرفتم وبا گذشت شش ماه ،به قسمت بایگانی منتقل ومشغول شدم.

سال 64 ازطرف اداره به عنوان آمارگیر مامور نخستین سرشماری نظام جمهوری اسلامی شدم که محل خدمتم محله ترمینال جنوب بود. سال 72 نیز باتشکیل شرکت آب وفاضلاب به این شرکت منتقل ودرسال83 به آبفای منطقه سه پیوستم. ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که پس از گذشت قریب11 سال ،درزمان تصدی مهندس شکیبی بنده به اتفاق بسیاری دیگر بالاخره رسمی شدیم،واین شیرین ترین ومهمترین رویداد سی سال خدمتم به حساب می آید.

-         وبعد از استخدام رسمی چه؟

-      بعد از استخدام ،سعی کردم هم وغم خودم را بر روی کارمتمرکز کنم وآرزوم این بوده وهست که آدم مؤثری باشم.دلم می خواست در کارم از یک کارشناس کم نیاورم،مثلا"کمتر کارشناسی در امور مشترکین به مجموعه آیین نامه ها احاطه داشت اما من با علاقه جزییات راهم فراموش نمی کردم .به خصوص که ازسال80 دردفتر معاونت امورمشترکین ،مدت هفت سالی مشغول فعالیت شدم ،تمام تلاشم را به کار بستم تادامنه      توانایی واطلاعاتم راارتقابخشم.

-         "آقای فرشباف" در ورزش آبفای منطقه سه نام آشنایی برای همه به شمار می آید،چرا؟

لبخند زنان ،سری تکان داد وگفت:

-      از اواخر سال 80 با در خواست بنده و پیگیری های آقای صاحبی و موافقت مدیریت وقت منطقه "مهندس شهسوارانی"؛نخستین تیم فوتسال منطقه وبه دنبال آن به طور رسمی "کمیته ورزش"آبفای منطقه سه تشکیل وراه اندازی شد.از آن سال تاکنون من به عنوان مسوول اجرایی واز ابتدای امسال در سمت دبیر کمیته به خدمت مشغول شدم . پنجم اردیبهشت ماه 84 سالن بدنسازی منطقه راه اندازی شد ورفته رفته با توجه به علائق همکاران وموافقت مدیریت وقت منطقه "مهندس ظهیری"مبادرت به تشکیل تیم والیبال نیز کردیم. خلاصه این که ورزش آبفای منطقه سه ،حالا"حرف زیادی برای گفتن دارد ".به جرات می توانم بگویم بزرگ ترین آرزویم طی این سالها کسب مقام قهرمانی تیم فوتسال مان دربین آبفای استان تهران بوده،که خوشبختانه سال گذشته(88)محقق شد.البته ما بارها مقام دوم و سوم را از آن خود کرده بودیم اما قهرمانی چیز دیگری بود وما سال پیش نه تنها در فوتسال بلکه درشطرنج مقام نخست ودرطناب کشی ودو میدانی نیز خوش درخشیدیم.

-         اگر قرار بود ،یک بار دیگر از اول شروع کنید چه کارهایی را انجام می دادید؟

کمی مکث کرد...کاغذ های زیر دستش را مرتب روی هم چید وعینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت:

-      تا حالا به این موضوع فکر نکرده ام. اما از زندگیم راضیم وفکر می کنم هم خانواده مهربانی دارم وهم دوستانی خوب.فقط شایدکمی بیشتر دنبال فعالیت های ورزشی وهنری می رفتم.

-         راستی در زمینه های هنری تاکنون فعالیتی داشته اید ؟

لبخندی بر لبانش نقش بست وگفت:

-      به ندرت فرصت این کار را پیدا کرده ام ،اما یکی ،دو باری در سریال های تلویزیونی مثل "گردنبند" که ماه رمضان سال85 به کارگردانی آقای میرطاهری از تلویزیون پخش شد،نقش پررنگ تری داشتم .اما در مورد ورزش شاید اگر ممانعت پدر خدا بیامرزم نبود از همان کودکی دنبال فوتبال را می گرفتم .البته بعد از فوت آن مرحوم هم از جایی که مسوولیت اداره خانواده برعهده ام قرار گرفت ،ترجیح دادم پی درس وکار را بگیرم .

-         از بدترین وبهترین خاطرات این سه دهه کار وفعالیت در آب وفاضلاب برای همکارانتان بگویید والبته از احساسی که در آستانه بازنشستگی دارید.

 اشک در چشانش حلقه زد ،نشاط وسرزندگی از بارزترین خصوصیات"سعید فرشباف"است دوستان پابه توپش به اتفاق معترفند که "آقاسعید"چشمش نزنیم در گاهی90 دقیقه یک نفس می دود وانرژی به بقیه می دهد وگاهی همین علاقه مفرطش به فوتبال البته "فوتبال قانونمند"او را تا آستانه مخالفت های جدی اطرافیان نیزپیش برده است.

لحظاتی هر چند کوتاه در افکارش غوطه ور بود، هنوز تبسم تلخی که شاید از یادآوری عمر سپری شده برلب هایش جا خوش کرده بود، رفته رفته از چهره اش رخت بربست.

-      من 19/11/89 بازنشسته می شوم .همیشه سعی کرده ام کاری متفاوت ارایه دهم .نمی دانم با حضور همکاران جوان ومتخصص،که این روزها می کوشند با تکیه برتوانمندی هایشان "ره صدساله را یک شبه طی کنند"دیگر کار من وامثال من نمودی هم دارد یا خیر؟! اما آرزویم تنها حرمت گذاشتن ویک "دست مریزاد" گفتن فاخر است وبس.همسرم کارمند بانک کشاورزی است همه ساله از طرف بانک در سالگرد ازدواجمان یک کارت پستال برایمان می فرستند ومن در سیمای همسرم وفرزندانم به وضوح اثرات ؛"احترام،محبت و قدرشناسی"را می بینم.صادقانه بگویم بارها درچنین لحظاتی آرزو کرده ام کاش اداره ما نیز چنین لحظات شیرینی را برای خانواده همکاران به وجود می آورد.

-         از خانواده اتان برای مان بگویید.

-         خانواده ام قلب وامیدم هستند. همسرم دوست داشتنی ، مهربان و صبور و دو دخترم که یکی دانشجوی هنر ودیگری زبان انگلیسی می خواند.

-         و دیگر چه؟

-      ودیگر این که در آستانه بازنشستگی از این که به دلیل حضور هفت ساله در دفتر معاونت درآمد وامورمشترکین وبازگشت مجدد به قسمت مشترکین به خاطر تغییر حکم کارگزینی ام متاسفانه یک گروه را از دست داده ام ؛خیلی دلخورم چون من و امثال من سال ها در مجموعه تلاش می کنیم وجوانی مان خرج می کنیم در حالی کمتر به حق وحقوق قانونی امان آشنایی داریم شاید بهتر ودرست تر باشد این مقررات اداری را متخصصین امر به ما گوشزد کنند... درپایان امیدوارم خاطره خوشی در یاد همکارانم باقی گذاشته باشم ،جوری که دل شان گاهی برایم تنگ شود.

دست آخر از او خواستیم عکس های یادگاری اش را که اغلب مثل گنجینه ای در داخل کیف بغلی اش حفظ، همه جا با خود همراه می کند به مانیز بنمایاند.اوعلاوه بر به همراه داشتن عکس تک تک اعضای خانواده اش ،مجموعه ای دارد که ما اسمش را می گذاریم"سعید آقای فرشباف مقدم"به روایت تصویر که دل مان نیامد آن را در قاب عکسی به همکاران او وخودمان تقدیم نکنیم. 

 

۲۴ اَمرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۳۷

اظهارنظر

نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

برای دریافت خبرنامه لطفا پست الکترونیکی خود را وارد نمایید.