اخبار

ساکن کوچه باغ شقایق...

ساکن کوچه باغ شقایق...

او یادمان"ابراهیمی"نیست که فقط تا حد امتحان پیش رفت تا میزان خلوص دل سپردگیش به خالق معلوم شود،اونماد "حسینی تبارانی"است که سرسپردگی شان نه مرز دل می شناسد و نه غایت جان.

با کشاورز زاده ای که 72 بهار ازخدا عمر گرفته، تامظهر عزت نفس،ایمان وپایمردی برای جوان  وپیر نسلی باشد که اندرخم کوچه بی اعتبار"هوس ها"اسیرند،به گفتگو نشستم...نه تا فقط،از خود بگوید واز"علی پناه"،بلکه شاید چیزی بگوید تا دلتنگی های دنیاییم دمی به خیالات عالمی والا آرام گیرد...

                               مصاحبه

_  از خودتان برایمان بگویید؟

_  علی اکبر آغاسی نژاد هستم و متولد 12 فروردین 1317 ، 18 سالم بود که ازدواج کردم وشش فرزند داشتم ،پنج پسر و یک دختر .

"داشتم" فعل گذشته بود ...درنگاهش برقی جهید،لبخندی شیرین بر لبانش نشست و ادامه داد:

_  پسرم "علی پناه"را سال 60 به خدا و امام حسین (ع)تقدیم کردم،انشاءالله که خدا قبول کند.

نفسی آرام کشید و جرعه ای آب نوشید و ساکت شد.

_  از کی،  در آب وفاضلاب مشغول شدید؟

_  سال 46 استخدام سازمان آب شدم ... قبل آن کشاورز بودم و در حوالی شهریار به اتفاق خانواده ام زندگی می کردیم . وقتی برنامه "اصلاحات ارضی"را پیاده کردند دیگر به لحاظ شرعی جایز ندیدم سر زمین بایستم و با عهد وعیال آمدیم تهران ؛بعد هم در سازمان آب پارک شهر مشغول شدم.

یادم هست بعدها ما را فرستادند تجریش ،درقسمت امور مشترکین و انتقال و فروش انشعاب بودم،پنج سالی که گذشت دوباره به امداد کوکاکولا برگشتم و چند سالی ماندم و دست آخر به عنوان نگهبان ،به امداد شهر زیبا رفتم و پایان خدمتم در همان پست ماندگار شدم.

_   نگهبانی شغل سخت و پردردسر ودغدغه ای است ،خاطره ای از آن روزها دارید؟

خندید و سری تکان داد وگفت:

_   یادم هست که زمان مدیریت "آقای رحیمی کیا"بود که حدود پنج تریلی جنس از انبار زده بودند وبردند جاده ساوه ،من دزد را شناسایی کردم و اجناس را به اداره برگرداندم ،حتی آن موقع که فهمیدند لو رفته اند،چهار میلیون چک پیشنهاد دادند تا دهانم را ببندند. بهشان گفتم من عزیزم را برای خدا داده ام ،مال دنیا چه ارزشی دارد که در قیامت مرا شرمنده شهیدم کند.

_   وقتی اجناس را به اداره برگرداندید، چه احساسی داشتید؟

_   معلومه ، دیدم درمقابل کاری که جوانها آن روزها برای حراست از غیرت و ناموس مملکت می کنند،کاری جز وظیفه ام نکرده ام. البته مدیر عامل هم دست شان درد نکند دستور دادند که تقدیر شود وحقوقم را اضافه کردند.

                                                 مصاحبه با خانواده شهدا

 دیدم کبوتر دلش در آسمان "علی پناهش"پر می زند و دیدگانش از برق اشک چلچراغ است      که رفتم سر اصل حکایت ...

_  برایمان از "علی پناه"بگویید:

لبخندش شکفت وسری به تندی تکان داد وبعد با پشت دست های پینه بسته اش ،الماس بغض های فروخورده از دلتنگی جوانش رااز دیده برگرفت وگفت:

_  علی سال 40 به دنیا آمد از همان بچگی روحیات مذهبی ومردانه ای داشت پا به پای بزرگترها به نماز می ایستاد ،در مدرسه هم مهربانی وبخشندگیش زبانزد بود.بزرگتر که شد، عشق داشت نماز اول وقت را در مسجد و به جماعت بخواند، با شروع تظاهرات مردم علیه رژیم شاه با آن که کم سن بود به امام عشق می ورزید و در مبارزات پابه پای خانواده و برو بچه های محل شرکت واعلامیه وعکس امام بین مردم توزیع می کرد.در پیوستن ارتشی ها توی پادگان بود که گاردی ها به آن جا حمله کردند وعلی را در دفاع از یک جوان ارتشی، آن قدر با باتوم زده بودنش که تمام بدنش کبود شده بود. بعد پیروزی انقلاب وآغاز جنگ تحمیلی "علی" که به ارتش پیوسته بود،بی صبرانه به جبهه رفت ،عملیات "فتح المبین" جنوب کرخه  13 مرداد، در اثر اصابت موشک هواپیمای عراقی بود که شهید شد. آن روز سر کار بودم، حال خودم را نمی فهمیدم که از منزل خبر دادند خانمم حالش به هم خورده تا رسیدم دیگر به دلم افتاده بود "علی" به آرزوش رسیده ،بعد که ما را در"معراج شهدا "در نزدیکی پزشکی قانونی خواستند دیدم جنازه ای هست که سر ندارد و من از روی بدنش "علی ام" را شناختم ...(اشک هایش سرازیر شد) ...دوباره نفسی تازه کرد وادامه داد:

_   بعدها فهمیدم "علی پناه" من با دهان روزه دعوت حق را لبیک گفت و پیش آقا ومولایمان "حسین"(ع)رفت انشاءالله که شافعم باشد... ودیگر هیچ نگفت .

دل و زبانم می لرزید ،سعی کردم خود را آماده پرسیدن آن چیزی کنم که سوال بیشتر بچه های این نسل است،پس گفتم:

_  چه انتظاری از ما ومردم دارید؟

به جد سری تکان داد وگفت:

_   هیچ منتی بر سر کسی نیست ،خون جوان من که از خون حسین زهرا(س)سرخ تر نبود او برای ایمانش زندگی کرد و بعد هم دست از زندگی شست انشاءالله ما هم برای ایمانمان زندگی کنیم... 

...او فرزند کوچه شقایق ها بود واز دیار پرستو ها ،پرواز برایش کم بود. او هجرت را برگزید تا "رفتن"معنایی والا از "بودن"بیابد و وداع حدیثی تازه در مطلع عشق ترسیم کند.

او که پناهش علی بود و علی وار می زیست ، فرزند مکتب "علی"و"حسین"بود و با زبان روزه به مسلخ عاشقی رفت و سر به یادگار سالارشهیدان در میدان سپرد و به آنان که می خواهند مشق عشق کنندآموخت،"علی پناه"در نزد یار سر نمی خواهد ،چشم و زبان نمی خواهد که دل همه یکسر درپی دوست است وبس.

 

۱۱ مهر ۱۳۸۹ ۱۱:۳۲

اظهارنظر

نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

برای دریافت خبرنامه لطفا پست الکترونیکی خود را وارد نمایید.